خرید بک لینک
چه کردی با من ، که اینک در حال خودم نیستم ، چه کردی با دلم ،که مثل گذشته ها آرام نیستملحظه ای نیامده که در فکر تو نباشم ، یا حتی حس کنم تنها باشم....چه کرده ای با من که چشمهایم هر شب رو به آسمان است ، دلم لحظه به لحظه منتظر باریدن باران است...تو چه کرده ای با من ، امان از آن چشمهای زیبایت...لحظه ای آرامش میخواهم ، آن هم در کنار تو ، اما افسوس که اینک راضی ام حتی به شنیدن صدای تویک لحظه کافی بود برای اینکه مرا در دام خودت بیندازی ، تنها یک لحظه ، فقط یک لحظه!یک لحظه کافی بود تا زندگی را به رنگی دیگر ، لحظه هایم را با حالی دیگر و قلبم را به این روز ببینمتو چه کرده ا

برچسب: چه کردی با من,چه عاشقانه با من بازی کردی,چه کردی با دل من,تو چه کردی با من,چه کردی با سراب من,چه کردی با خودت من خاطرم نیست,چه كردي با دل من,زندگی چه کردی با من,نمی دانم چه کردی با دل من,با من چه کردی ای ساقی, نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

با واژه ها بیگانه ام ، نه با آن احساس که بتوانم ابرازشان کنم، نه نفسی مانده که بخواهم بیانشان کنمهر چه دلم میگوید مینویسم ، آخرش جمله ای میشود که یا پایان دارد ، یا پایانی ندارد....مینویسم تا ماندگار شود حرف های یک دل ، نه اینکه مثل یک قایق شکسته بنشیند بر گل....با واژه ها بیگانه ام ، از دل مینویسم ، از دردهایش، حرفهایش ....از گلایه ها ، آن دلتنگی و بهانه ها ، آن حرفهایی که نیاز است به گفتنشتا نماند درونش ، که بسوزد ، بپوسد ، وتمام شود....هر که آمد و گفت احساس نداری ، لبخندی زدم و در دل گفتم تو اصلا دل نداری...دلم میخواهد در حال خودش باشد، کسی سر به سرش نگذارد ،

برچسب: دلم می گوید,دلم می گیرد,دلم مي گيرد,دلم می گیرد از,دلت می گیرد,دل می گیرد,دلم صد بار می گوید, نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

چه زود میگذرد ، حتی اجازه نمیدهد چشم بر روی هم بگذاریم یک لحظه...عمر را میگویم...قدرش را نمیدانیم ، با درد وغم و غصه لحظه ها را میگذرانیم ...چه سود دارد غصه خوردن، برای عمری که همچنان در حال رفتن است ومنتظر ما نمیماندچه زود گذشت ، بدجور دلتنگ آن روزها هستم ، برای آن آدمها ، برای تمام لحظه ها....کاش میشد برگردم به همان روزها، با همان احساس ....چشمهایم را بر روی هم گذاشتم و لحظه ای تصورکردم تمام روزهایی را که گذشت و تنها آه کشیدمافسوس غصه هایی که کشیدم را میخورم ، که چرا لبخند کمتر بود در لحظه هایم....هنوز دیر نشده ، بیا با گذرعمر کاری نداشته باشیم ، تنها بخندیم ،

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

از یادم محو نمیشوی، از دلم بیرون نمیرویشبها در خواب منی و روزها در یادممن از تو خسته ام ،اما عشقت بی خیال دلم نمیشودتویی که وفا نداری ، تویی که برایم هیچ معنایی نداریساده بگویم که دیگر مزاحم دلم نشو...بگذار در حال خودم باشم ،مثل گذشته ها ، مثل آن روزهایی که آرامش داشتماز دلتنگی بیزارم ، از انتظار می هراسم ، نمی خواهم دیگر دلم در فکر کسی باشدتنها ، تنهایی را میخواهم ، هر چه باشد یکرنگ است ، هر چه باشد من تنها در دل تنهایی اممزاحم دلم نشو ، بگذار در حال خودش باشد...برای دلم دیگر محبت بی معناست ، و کلامی به نام عشق بی صداست....دیگر حوصله ای نیست ، بس که تکرار

برچسب: نویسنده: نیکا صمیمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 22:14

صفحه بندی